عصر اقبال
 
ادبی، عرفانی ، فرهنگی  

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ توسط یوسف شیخ زاده

مقدمه

    از دیرباز تاکنون «سخن»، چه در قالب نثر و چه از نوع نظم، مورد توجه بشر بوده است. از نخستین ادوار شعری تاکنون، شاعران و صاحبان اندیشه در مورد شعر و شاعری نظراتی منتقدانه بیان داشته‌اند. در این میان، شاعران بیش از دیگر کسان، از شعر و شاعری سخن گفته‌اند و با نگاهی نقادانه، شاعران پیشین، شاعران هم‌عصر و حتی شعر خویش را نقد کرده‌اند.هر شاعری با ارائه‌ی براهین و احتجاجاتی خاص، شعر خویش را از شعر پیشینیان و هم‌عصرانش برتر دانسته است. بسیاری از شاعران، با نگاهی انتقادی، شعر هم‌عصران خویش را جرح و تعدیل کرده‌اند. این نقد و نظرها، علاوه بر این که حوزه‌های نقد شعر را در هر دوره‌ای گرم نگه داشته، سبب شده تا هر «خام دستی»، خامه به دست نگیرد و موجب گشته تا شاعران، با احتیاط و وسواس شعر گویند. از این رهگذر، نگارندگان این نوشتار بر آن شده‌اند تا نظرات دو تن از شاعران بزرگ فارسی‌گوی، یعنی حکیم ناصرخسرو و علامه اقبال لاهوری را در زمینه‌ی شعر بیان کنند. به دلیل آنکه اقبال با اشعار ناصرخسرو آشنا بوده و خود بدین موضوع اشاره کرده است، و از آن جهت که بخش بزرگی از اندیشه‌های ناصرخسرو در موضوع شعر و نقد شعر بوده و اقبال نیز اهتمام خاصی بدین موضوع داشته است، پس می‌توان مضامین مشترک فراوانی را در زمینه‌ی نقد شعر در اشعار این دو سخنور سترگ بازجست. 

  ناصرخسرو شاعری دانشمند بوده که در علوم منقول و معقول زمانِ خود، مهارت و تبحری تام داشته است. او به علم اوایل، حکمت یونان، علم کلام و حکمت متألهین مسلط بوده که این موضوع در اشعار متعددی از او بیان شده است. او علاوه بر این‌ها، اطلاعات وسیعی از ملل و نحل مختلف داشته است.(صفا، 1369، ج2: 453) ناصر خسرو با داشتن چنین پیشینه‌ای از علم و دانش، نگاهی ژرف و عمیق به شعر دارد. علاوه بر این، تحول روحی او نیز سبب شده تا نگاهش به دنیا و مظاهر آن، نگاهی معنا دار و خردورزانه باشد. بخصوص نگاه به شعری که بسته به موضوعش،تبعیت از آن، هم می‌تواند «پیروی از گمرهان» باشد و هم می‌تواند «حکمت» باشد، پس چه نیکوست که شعر را به حکمتی محض بدل کرد و آن را تجلی‌گاه آمال معنوی و جایگاه رویش قرآن و حدیث قرار دارد؛ شعری که در ادوار بعدی، سناییِ حکیم، عرش و شرع را به آن در پیوسته است. در نگرش بسیاری از حکیمان، شعر پدیده‌ای اهورایی است که نباید ساحت آن را با اندیشه‌های سخیف، آلود. بنابراین، ناصر خسرو به عنوان یک حکیم متعهد که برای شعر، تعهد و مسئولیتی قائل است،  شعر خویش را سکوی پرش به سوی تعالی قرار داده و هم ساحت آن را از شائبه‌ی «غزال و غزل» پیراسته است.

ناصرخسرو به باور برخی پژوهشگران، نخستین کسی است که شعر و سخن را هدیه‌ای آسمانی دانسته است. به باور ناصرخسرو، خداوند سخن و کلام را چون چراغی فرا راه آدمی قرار داده است، بنابراین، باید شعر و سخن وسیله‌ای باشد برای رسیدن به کمال روح.(الهامی و همکاران، 1392: 45)

اقبال لاهوری نیز از اجله‌ی متفکران مسلمان شاعر در دوره‌ی معاصر است. درون مایه‌ی شعر او عشق به قرآن و دین، محبت با رسول مکرم اسلام(ص) و ائمه‌ی بزرگوار(ع) و... است. شعر او فرهنگ اسلامی- عرفانی را منعکس ساخته است و «شعری است بیدارگر، پوینده و گویا از عصر و زمانِ شاعرِ متعهد امروز که انسانیت محور اساسی آن است.»(رادفر، 1379: 2) علامه اقبال لاهوری اندیشمندی بی‌بدیل است که اندیشه‌های عمیق او، حوزه‌ی جغرافیایی شبه قاره را درنوردیده است و اشعار او نمونه‌ی اعلای انعکاس اجتماع  است. هر شعر او به تنهایی، مانیفستی برای بیداری ابنای زمان است و از اندیشه‌ای دردمند و از ذهن و قریحه‌ای وقاد نشئت گرفته است. بی شک، اقبال از بزرگ‌ترین متفکران مسلمان معاصر است که پی‌افکن مدینه‌ای فاضله بوده و دنیایی را به تصویرکشیده که مسلمانانش، مؤمنانی متفکر و متفکرانی مؤمن هستند که دنباله رو تقلید نیستند. اقبال، شعر نمی‌گوید تا به عنوان شاعر شناخته شود بلکه اقبال با قلم سحرانگیز خویش در پی بیداری امت اسلامی است. او می‌خواهد با شعر خویش، ملل اسلامی را به خودی خودشان بازگرداند.

«شعر متعهد»، نقطه‌ی تقاطع اندیشه‌ی اقبال و ناصر خسرو است. پس واضح است، شاعرانی که شعر را در خدمت عقیده و فکر خود قرار داده‌اند و می‌خواهند با شعر خود، طرحی نو در اندیشه‌ی هم‌عصران خویش در افکنند، عقاید و افکار مشابهی در شعرشان تجلی خواهد یافت.به قول فخر اسلام« «دین»،دیباچه‌ی کتاب جهان‌بینی«ناصر خسرو»و«اقبال لاهوری» است.به همین دلیل قلمرو پندها،پرخاش‌ها،پرستش‌ها و پیام‌های‌ گوناگون شعر هر دو شاعر، زیر نگین انگشتری«دین»است.در پیکره‌ی‌ شعر آن دو،«دین»قلب تپنده‌ای است که به رگه‌های واژگان،خون جاری‌ می‌کند؛هم‌چنان‌که سینه‌ی هر دو شاعر مملو از درد دین است و زخم‌هایی که بر کالبد خاطرشان بجای مانده،از دین‌داران بی‌درد و بی‌درک.هر دو رهنمای راهی هستند که آغاز و پایانش«دین»است و میان این دو نقطه،بیراهه‌ها،بن‌بست‌ها و چاه‌هایی وجود دارد که هر دو شاعر با همراهی مخاطب،او را در پشت سر گذاشتن ناهمواری‌ها یاری‌می‌کنند.»(فخراسلام، 1387: 37)

پیشینه

ناصرخسرو و اقبال لاهوری، مشترکات فراوانی در اندیشه‌های مطروحه‌ی شعر خویش داشته‌اند. با وجود این، پژوهش‌های تطبیقی اندک و حتی انگشت‌شماری میان شعر ناصر و اقبال انجام شده است و شاید به دلیل فاصله‌ی زمانی و تاریخی طولانی میان این دو شاعر پارسی گوی، گمانِ اندیشه‌وران و پژوهشگران بر این بوده که خط فکری این دو شاعر سترگ در معادلات و سنجه‌های ادبی قابل قیاس و مطابقه نیست؛ در حالی که شعر ناصرخسرو و اقبال، از جهات متعدد قابل مقایسه است و مشترکات فراوانی در فکر و اندیشه‌ی این دو شاعر وجود دارد. بنابراین، نگارندگان این نوشتار بر آن شده‌اند تا به یکی از موضوعات اساسی مشترک میان اشعار ناصر خسرو و اشعار فارسی و اردوی اقبال لاهوری بپردازند.

   در رابطه با مقایسه‌ی میان شعر ناصرخسرو و اقبال لاهوری پژوهش‌های مختصری انجام شده است؛ از جمله: فخر اسلام(1387) به بیان برخی از مضامین مشترک میان شعر ناصرخسرو و اقبال پرداخته است.

پژوهشی نیز از جانب مشتاق‌مهر(1380)  در زمینه‌ی نقد شعر از دیدگاه ناصرخسرو انجام شده است.الهامی و همکاران(1392) نیز به بررسی دیدگاه ناصرخسرو درباره‌ی شعر، شاعری و سخنوری پرداخته‌اند. از آنجا که ناصرخسرو، نگاهی نقادانه به مدیحه‌سرایی داشته است، می‌توان به برخی از پژوهش‌های صورت گرفته در این زمینه اشاره کرد؛ از جمله: متینی(1353) به بررسی اندیشه‌ی ناصرخسرو در موضوع مدیحه‌سرایی پرداخته است. ناصر و اقبال هر دو شاعرانی متعهد هستند و پژوهش‌هایی در زمینه‌ی شعر متهعد ناصرخسرو انجام شده است؛ از جمله: رون(1386)  به بررسی شعر متعهدانه‌ی ناصرخسرو از منظر جامعه‌شناسی ادبیات پرداخته است.

رادمنش و شعبانی(1392) نیز به بررسی خودستایی‌های آموزنده‌ی ناصرخسرو پرداخته‌اند. این موضوع نیز در پیشینه‌ی پژوهش ما از ان جهت حائز اهمیت است که بسیاری از آرای ناصرخسرو در موضوع نقد شعر، در همین خودستایی‌های او تجلی یافته است. اما لازم است اشاره کنیم، پژوهش‌های مستقلی در زمینه‌های شعر متعهد اقبال، نظر اقبال در مورد شعر و شاعری و ... انجام نشده و همچنین، هیچ تطبیقی میان شعر ناصر و اقبال در زمینه‌ی پژوهش خاضر انجام نشده است.

مشترکات اندیشه‌ی ناصر خسرو و اقبال لاهوری در زمینه‌ی شعر

    ناصر خسرو و اقبال لاهوری از شاعران بزرگ ادب متعهد هستند. این دو، شعر را در خدمت عقیده و فکر  خویش قرار داده‌اند. اقبال لاهوری با دیوان ناصرخسرو کاملاً آشنا بوده و گواه ما برای اثبات این مدعا، نقل بخشی از قصیده‌ی ناصرخسرو در کلیات اشعار اقبال است. در این شعر که عنوانش چنین است:«نمودار می‌شود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده، غائب می‌شود»، بخشی از یکی از قصاید ناصرخسرو نقل می‌شود. گویی اقبال در گزینش این شعر، تعمدی داشته، زیرا اندیشه‌های مشترک بین اقبال و ناصرخسرو، در این شعر تجلی یافته است: دین‌مداری، لزوم خردورزی و خودآگاهی دینی، وجه غالب این شعر است؛ یعنی همان مضامینی که اقبال لاهوری در جای‌جای اشعارش بیان می‌کند:

«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار

هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن

از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر

ای برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون

بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را

چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن

دین گرامی شد بدانا و بنادان خوار گشت

پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن

همچو کرپاسی که از یک نیمه زو الیاس را

کرته آید ، زو دگر نیمه یهودی را کفن»(لاهوری،1382: 328)

  اکنون به مضامین مشترک میان شعر ناصرخسرو و اقبال در زمینه‌ی «شعر» می‌پردازیم:

1-ناصرخسرو و اقبال شاعری را پیشه‌ی خود نمی‌دانند

ناصرخسرو شاعری را شغل خویش نمی‌داند، زیرا شعر او در خدمت عقیده‌ی اوست و از بابت شعری که می‌گوید، هیچ چیزی از مال و متاع دنیا حاصل نمی‌کند. بنابراین او «شعر و ادب و نحو» را در مقابل «عقیق و زر آیات قرآن» همچون «سفال و خس و سنگ» می‌داند:

شعر و ادب و نحو خس و سنگ و سفالندوآیات قران زرو عقیق است و لآلی(ناصرخسرو، 1388: 43)

ناصرخسرو، درک چرایی جهان خلقت را مهم‌تر از شعر و شاعری می‌داند، با این اندیشه، او نمی‌تواند خود را شاعر بداند و آن کسان را که به شعر خویش فخر می کنند،  تخطئه می‌کند:

فخر چه داری به غزلهای نغز   در صفت روی بت سعتری

این نبود فضل و نیابی بدین    جز که فرومایگی و چاکری

فخر بدانست بدانی که چیست   علت این گنبد نیلوفری(همان : 56)

در جایی دیگر می‌گوید دبیری و شاعری، اصلاً دانش به شمار نمی‌روند:

نگر نشمری ای برادر گزافه   به دانش دبیری و نه شاعری را(همان: 142)

 اقبال لاهوری نیز دوست ندارد او را شاعر بدانیم. برخی از شاعران معاصر اقبال، او را به مفهوم واقعی آنچنانکه مصطلحشان بوده ، شاعر به شمار نمی آوردند  و مدعی بودند که او شعر را وسیله­ای برای آموزش و تبلیغ قرار داده و از این رو به موقعیتش به عنوان به یک شاعر لطمه شدیدی وارد شده است. اقبال با توجه به چنین انتقاداتی هیچ گاه خود را شاعر نمی­خواند و معتقد است، کسانی که از او جذبه وشور و حال شاعرانه انتظار دارند، هدف و مقصودش را در نیافته‌اند.(عبدالحکیم،1370 :16)

به قول اسلامی ندوشن، اقبال لاهوری تا حدی شبیه به ناصرخسرو است. به نظر ایشان، اقبال شعر نمی‌گوید تا مطلبی زیبا و خوشایند گفته باشد بلکه می‌خواهد از شعر خاصیتی درمانی بجوید.(به نقل از رادفر، 1389: 122):

به همین دلیل اقبال می‌گوید مردم او را به دلیل قلندر بودنش می‌پسندند نه شاعر بودنش؛ وگر نه او را هیچ مناسبتی به شعر و شاعری نیست:

خوش آگئی هی جهان کو قلندری میری   (مردم مرا به دلیل قلندر بودنم می­پسندند)

وگرنه شعر مِرا کیا هی شاعری کیاهی     (و گرنه من کجا و شعر و شاعری کجا)(لاهوری، بیتا: 470)

2-شعر منفی از نگاه ناصرخسرو و اقبال

ناصر خسرو از هزل متنفر است و شاعران هزال را انسان‌هایی بسیار بیهوده‌گوی می‌داند که هیچ خدمتی به جامعه نمی‌کنند. او شعر هزل را دشمن عقل آدمی و بسان افیونی می‌داند که عقل را زایل نموده، آدمی را تخدیر می‌کند:

هزل ز کس مشنو و مگوی ازیراک    عقل ترا دشمنست هزل چو هپیون(ناصرخسرو، 1388 :9)

اندر محال و هزل زبانت دراز بود    واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویش    بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر(همان: 102)

فضل به شعر است تو گوئی، مگرسوی تو شعر آیت کرسیستی

شعر تو ژاژست، مگر سوی توفضل همه ژاژ درانیستی

نیست چنین، ور نه بجای قرآنشعر و رسالت‌ها صابیستی

فضل اگر تازی بودی و شعرراوی تو همبر مقریستی(همان: 249)

علاوه بر این، ناصر خسرو با غزل‌گویی مخالف است و این کار را امری بیهوده می‌داند. او غزل را شعری دروغین می‌داند و معتقد است شاعر با اغراق و مبالغه، حقایق را باژگونه بیان می‌کند:

یک چند به زرق شعر گفتیبر شعر سیاه و چشم ازرق

با جد کنون مطابقت کنای باطل و هزل را مطابق(همان:451)

با سر همچو شیر نیز مخوانغزل زلفک سیاه چو قیر(همان: 99)

جز شعر هزل و غزل، ناصرخسرو مخالف شعر مدحی است و این مورد آخر در دیوان او بسیار مکرر بیان شده است. او شاعران مداح را انسان‌هایی گدا صفت می‌داند که همیشه چشم نهاده‌اند تا شاهی یا بزرگی، پشیزی بدانان بخشد:

حکیم آنست کو از شاه نندیشد، نه آن نادان   که شه را شعر گوید تا مگر چیزیش فرماید(همان: 40)

فخر چه داری به غزلهای نغز   در صفت روی بت سعتری

این نبود فضل و نیابی بدین    جز که فرومایگی و چاکری

فخر بدانست بدانی که چیست   علت این گنبد نیلوفری(همان: 56)

چشمت همیشه مانده به دست توانگران    تا اینت پانذ آرد و آن خزّ و آن حریر(همان: 102)

گرچه در عصر اقبال، شعر هزل و مدح، بدان گستردگی و نیز با آن کارکردی که در عصر ناصرخسرو داشته، مطرح نیست و ماند اعصار و قرون پیش از او، این نوع از شعر قابل طرح نیست، اما اقبال لاهوری نیز از اشعار سست‌مایه‌ای که تباهی و رکود را برای ملت‌ها به ارمغان می‌آورد، تبری جسته است. به هر حال ناصرخسرو و اقبال در این هم‌داستان هستند که شعر مادی، غیرمتعهد و هر شعری که عاری از فایده‌ای برای تعالی و کمال انسان باشد، ارزشی نخواهد داشت. بنابراین، اقبال با شهامت می‌گوید که این شاعران هستند که تأمل کردن و اندیشیدن را از آدمی گرفته‌اند و فکر انسان‌ساز آدمی را به گورستان رخوت و ظلمت فروبرده‌اند:

عشق و مستی کا جنازه هی تخیل ان کا      (هنرمندان و شاعران تخیل را نابود کردند)

ان کی اندیشه ی تاریک مین قومون کی مزار  ( اندیشه تاریک آنان مقبره ملت شده است)

 

چشم آدم سی چهپاتی هی مقامات بلند   ( نگاه مردم را از مقامات بلند دور نگه می­دارند)

کرتی هین روح کو خوابیده بدن کو بیدار     (روح را خواب و جسم را بیدار می­کنند) (لاهوری، بیتا:753)

همچنین اقبال لاهوری برخی شعرا، نویسندگان و نقاشان هندی  را که نگاهی مادی به زن دارند و مدام زن را در آثار خویش و در بعدی مادی مطرح می‌کنند، شماتت کرده است:

هندی کی شاعر و صورت گر و افسانه نویس   (شاعر،نقاش و نویسنده ی هند)

آه بیچارون کی اعصاب په عورت هی سوار     (در ذهن و خیالشان فقط زن وجود دارد)

(همان:753)

گر چه اقبال چون ناصرخسرو نسبت به غزل، جبهه‌گیری تندی ندارد و غزل‌های نابی نیز دارد، اما  گلایه دارد که برخی او را«غزلخوان» دانسته‌اند و اندیشه‌اش را در غزل‌خوانی منحصر کرده‌اند. با این سخن می‌توان دانست که شعر برای اقبال- خصوصاً از نوعِ غزل آن- در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد:

من ای میر امم دل از تو خواهم   مرا یاران غزلخوانی شمردند(لاهوری،1382: 401)

جز ناله نمی دانم، گویند غزل خوانماین چیست که چون شبنم بر سینهٔمنریزی(همان: 99)

 

3-شکایت ناصرخسرو و اقبال از مردمی که شعرشان را درک نمی‌کنند

ناصرخسرو معتقد است، دشمنان شعر او را نمی‌پسندند و نمی‌شناسند:

بهاگیر و رخشانی ای شعر ناصر     مگر خود نه شعری، بدخشی نگینی

بر اعدای دین زهری و مؤمنان را      غذائی، مگر روغن و انگبینی؟(ناصرخسرو، 1388 :17)

او بر این باور است که «شعر فروشان خراسانی» که مفتون غزل و مدح هستند، نمی‌توانند شعر او را درک کنند، بنابراین از آنان می‌خواهد تا شعر ژرف او را بشناسند. او بر این باور است که چنین شاعرانی به دلیل حرص و طمع فراوان، نمی‌توانند شعر حکمت‌آمیز و حکمت‌آموز را درک کنند:

ای شعرفروشان خراسان بشناسیداین ژرف سخن‌های مرا گر شعرائید

بر حکمت میری زچه یابید چو از حرصفتنهٔغزلوعاشقمدحامرائید؟

یکتا نشود حکمت مرطبع شما راتا از طمع مال شما پشت دوتائید(همان: 447)

ناصرخسرو چون در خراسان که مرکز ادب و هنر بوده، حضور ندارد و با گمنامی در یمگان زندگی می‌کند، امیدوار است، این اشعار نغز او میراث آیندگان شود:

ای به خراسان در سیمرغ وار   نام تو پیدا و تن تو نهان

در سپه علم خقیقت ترا        تیر کلامست و زیانت کمان

روز و شب از بحر سخن همچنین    درّ همی جوی و همی برفشان

تا ز تو میراث بماند سخن   چون بروی زی سفر جاودان(همان: 15)

اقبال نیز از کسانی که شعر او را نمی‌شناسند، شکایت دارد. او در پیشگاه پیامبر(ص) شکوه می­کند که: مردم و اطرافیانش شعر او را مانند شعرای دیگر دانسته و او را متهم به غزلخوانی کرده­اند و از او می­خواهند که تاریخ مرگ این و آن را بگوید:

به آن رازی که گفتم پی نبردند      ز شاخ نخل من خرما نخوردند

من ای میر امم دل از تو خواهم   مرا یاران غزلخوانی شمردند

تو گفتی از حیات جاودان گوی      به گوش مرده­ای  پیغام جان گوی

ولی گویند این حق ناشناسان       که تاریخ وفات این و آن گوی (لاهوری،1382: 401)

اقبال گاه از اینکه هم‌عصرانش نتوانسته‌اند شعر او را درک کنند،چنانناامید شده که معتقد است دیگرانی که در آینده خواهند آمد شعر او را درک خواهند کرد:

پس از من شعر من خوانند و دریابند و می­گویند

جهانی را دگرگون کرد یک مرد خودآگاهی(همان: 123)

4- شعر متعهد از نگاه ناصرخسرو و اقبال:

از دید ناصر خسرو، شعر متعهد در خدمت دربار نیست، بلکه ممدوحانی متعالی دارد. شاعر متعهد کلام گهربار خویش را نثار سلاطین جور نمی‌کند:

پسنده است با زهد عمار و بوذرکند مدح محمود مر عنصری را؟

من آنم که در پای خوکان نریزممر این قیمتی در لفظ دری را(ناصرخسرو، 1388: 43)

ناصر، شاعری را افتخار خویش نمی‌داند بلکه دین را افتخار خود دانسته است:

شعرم بخوان و فخر مدان مر مرا به شعردین دان نه شعر فخر من و هم شعار من(همان: 299)

شعر از نگاه ناصر باید پخته و ناب باشد و اندیشه‌ای در پس داشته باشد:

سخن چون زر پخته بی خیانت گردد و صافی   چو او را خاطر دانا به اندیشه فرو ساید

سخن چون زنگ روشن باید از هر عیب و آلایش   که تا ناید سخن چون زنگ، زنگ از جانت نزداید(همان: 39)

اقبال لاهوری نیز شور و مستی شاعرانه را از لوازم شعر می‌داند و بر این باور است که اگر مقصود از شعر و شاعری انسان‌سازی و «آدم‌گری» باشد، این شاعر، وارث پیغمبر است. این سخن یعنی اینکه الهامات شاعرانه‌ای که به مدد آن شعر متعهدِ پرسوز و گداز و انسان‌ساز خلق می‌شود، همسان با الهامات و وحی‌یی است که انبیا را سزاست:

شاعر اندر سینه­ی ملا چو دل   ملتی بی شاعری انبار گل

سوز و مستی نقشبند عالمی است  شاعری بی سوز و مستی ماتمی است

شعر را مقصود اگر آدم گری است   شاعری هم وارث پیغمبری است

(لاهوری، 1382: 363)

همچنین اقبال لاهوری شعر را دارای اعجازی می‌داند که غافلان را آگاه می‌سازد و از نظر او شعر متعهد حق است و باطل را نابود می‌سازد:

سونی والون کو جگا دی شعر کی اعجاز سی             (از اعجاز شعر غافلان بیدار می شوند)

خرمن باطل جلا دی شعله ی آواز سی            (نوای شاعر حق است که خرمن باطل را می سوزاند)

(لاهوری، بیتا: 95)

نتیجه‌گیری:

ناصرخسرو و اقبال لاهوری از شعرایی هستند که شعر خویش را در خدمت مکتب و عقیده‌ی خویش قرار داده‌اند. این دو شاعر بلندآوازه، هیچ‌گاه شعر را به مثابه‌ی یک شغل ننگریسته‌اند، بلکه شعر برای آنان از این جهت اهمیت دارد که اندیشه‌های اصلاح‌گرانه‌ی خویش را در قالب آن بیان داشته‌اند؛ چه، می‌دانیم که قدرت تأثیر شعر به مراتب  از نثر بیشتر است. این دو شاعر سترگ، از هم‌عصران خویش شکایت دارند و از اینکه شعرشان جایگاه واقعی خویش را نیافته و اینکه  مردم شعر آنان را نشناخته‌اند، حسرت می‌خورند. ‌ناصر و اقبال هر دو، با شعر و هنری که کارش تخدیر ملت‌هاست، مخالف هستند و از نظر آنان، هنر متعالی، از هزل و سخنان مادیِ بی‌فایده بر کنار است. از این رو، ناصر با غزل مخالف است و اقبال با آنکه غزل می‌گوید، دوست ندارد او را «غزل‌خوان» بدانند.

 

 


برچسب‌ها: نگاه اقبال به شعر, نگاه ناصر خسرو به شعر, نگاه اقبال و ناصر خسرو به شعر و شاعری, وبلاگ یوسف شیخ زاده
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک